العلامة المجلسي

489

حياة القلوب ( فارسي )

وبه روايت ديگر ، پادشاه دو كس را به يوسف عليه السّلام موكّل گردانيد كه أو را محافظت نمايند ، چون داخل زندان شدند به يوسف گفتند كه : تو چه صناعت دارى ؟ گفت : من تعبير خواب مىدانم . پس يكى از ايشان گفت كه : من در خواب ديدم انگور براي شراب مىفشردم . يوسف گفت كه : از زندان بيرون خواهى رفت وساقى پادشاه خواهى شد ، ومنزلت تو نزد أو بلند خواهد گرديد . پس ديگرى كه خبّاز بود گفت : من در خواب ديدم كه نانى چند در ميان كاسه بود ، بر سر گرفته بودم ، مرغان مىآمدند از آن مىخوردند - وأو دروغ گفت ، اين خواب را نديده بود - . پس يوسف عليه السّلام به أو گفت كه : پادشاه تو را مىكشد وبر دار مىكشد ، ومرغان از مغز سر تو خواهند خورد . پس آن مرد انكار كرد وگفت : من خوابى نديده بودم . يوسف عليه السّلام گفت : آنچه به شما گفتم واقع خواهد شد . وپيوسته يوسف عليه السّلام نيكى به أهل زندان مىكرد ، وبيماران ايشان را پرستارى مىنمود ، ومحتاجان را أعانت مىكرد ، وبر أهل زندان جا را گشايش مىداد ، پس پادشاه طلبيد آن كسى كه در خواب ديده بود كه انگور براي شراب مىفشرد كه از زندان نجات دهد ، حضرت يوسف عليه السّلام به أو گفت كه : چون نزد پادشاه بروى مرا نزد أو ياد كن ؛ شيطان از خاطر أو فراموش كرد كه أو را نزد پادشاه ياد كند ، وسألها بعد از آن يوسف در زندان ماند « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : جبرئيل به نزد حضرت يوسف آمد وگفت : اى يوسف ! خداوند عالميان تو را سلام مىرساند ومىگويد كه : كي تو را نيكوترين خلق خود گردانيد ؟

--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 344 .